خاورمیانه برای سیاست خارجی آمریکا به چرخهای از بازگشتهای ناخواسته تبدیل شده است؛ هر بار با وعده پایان دادن به یک بحران وارد منطقه میشود، اما چند سال بعد با بحرانی پیچیدهتر و هزینههایی سنگینتر مواجه میشود.
جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ شاید مهمترین نمونه این الگو باشد. حملهای که با هدف سرنگونی صدام حسین و ایجاد الگویی تازه از دموکراسی در منطقه آغاز شد، به فروپاشی ساختار دولت عراق، ظهور گروههای افراطی و بیثباتی گسترده انجامید؛ پیامدهایی که هنوز پس از بیش از دو دهه ادامه دارد.
حتی دونالد ترامپ، پیش از ورود به کاخ سفید، در سال ۲۰۱۶ درباره سیاست آمریکا در خاورمیانه گفته بود: «اگر در پانزده سال گذشته اصلاً کاری به خاورمیانه نداشتیم، وضعیت بهتری داشتیم.»
این جمله، اگرچه از سوی ترامپ با انگیزههای سیاسی مطرح شد، اما واقعیتی را بازتاب میداد که بسیاری از ناظران پس از جنگ عراق به آن اشاره کرده بودند: مداخلات آمریکا نهتنها نتوانستهاند نظم مورد نظر واشنگتن را ایجاد کنند، بلکه در مواردی بحرانهای تازهای به وجود آوردهاند. اکنون، با افزایش تنشها در خلیج فارس و رویارویی با ایران، همان پرسش قدیمی دوباره مطرح شده است: آیا آمریکا واقعاً از تجربههای گذشته درس گرفته است؟
رؤیای تغییر خاورمیانه و واقعیت میدان
پس از حملات ۱۱ سپتامبر، دولت جورج دبلیو بوش سیاست تازهای را تحت عنوان «دستورکار آزادی» معرفی کرد. ایده اصلی این بود که حمایت چند دههای آمریکا از حکومتهای اقتدارگرا برای حفظ ثبات، خود به عاملی برای ناامنی تبدیل شده است.
بوش در دفاع از این رویکرد گفته بود: «شصت سال چشمپوشی و سازش کشورهای غربی با نبود آزادی در خاورمیانه، ما را امن نکرد؛ زیرا در بلندمدت نمیتوان ثبات را به قیمت آزادی خرید.»
بر اساس این نگاه، گسترش دموکراسی میتوانست ریشههای افراطگرایی را از بین ببرد. اما تجربه دو دهه بعد، تصویر پیچیدهتری ارائه کرد.لیبی نمونهای روشن است. سقوط معمر قذافی به پایان حکومت استبدادی او انجامید، اما در ادامه، این کشور با فروپاشی نهادی و بحران تمامیت ارضی روبهرو شد.در سوریه نیز سقوط ساختار پیشین قدرت، به جای ایجاد ثبات، به سالها جنگ داخلی، مداخلات خارجی و ظهور بازیگران مسلح مختلف انجامید.در مصر، بازگشت اقتدارگرایی باعث شد بخشی از جامعه با نگاه متفاوتی به دوران حسنی مبارک نگاه کند؛ موضوعی که نشان میدهد تغییر حکومت، لزوماً به معنای شکلگیری نظم سیاسی بهتر نیست.
واقعیت این است که مهندسی سیاسی یک منطقه پیچیده از بیرون، بسیار دشوارتر از آن چیزی بود که در واشنگتن تصور میشد.
هزینههای جنگ و میراث پیامدهای ناخواسته
بزرگترین آزمون سیاست مداخلهگرایانه آمریکا، عراق و افغانستان بودند؛ دو جنگی که هزینههای انسانی، اقتصادی و سیاسی عظیمی به همراه داشتند.برآوردها نشان میدهد هزینه این دو مداخله نظامی برای مالیاتدهندگان آمریکایی تاکنون حدود ۴ تا ۶ تریلیون دلار بوده است؛ رقمی که با ادامه هزینههای مربوط به مراقبت از کهنهسربازان و پیامدهای بلندمدت جنگ همچنان افزایش مییابد.اما مسئله تنها پول نیست. هزاران کشته، میلیونها آواره و بیثباتی سیاسی گسترده، میراثی است که پس از پایان رسمی عملیات نظامی باقی مانده است.
یکی از مهمترین درسهای این تجربه آن است که قدرت نظامی میتواند یک حکومت را سرنگون کند، اما نمیتواند بهتنهایی نظم سیاسی جدیدی بسازد.همین مسئله امروز در پرونده ایران نیز اهمیت دارد. افزایش تنش نظامی در خلیج فارس نشان میدهد منطقه همچنان درگیر همان منطق قدیمی است؛ منطق فشار، واکنش و تشدید بحران.
مشکل اصلی آن است که سیاست آمریکا در خاورمیانه اغلب میان دو قطب در نوسان بوده است: حمایت از ثبات به هر قیمت و تلاش برای تغییر بنیادین نظم منطقه. تجربه نشان داده هر دو مسیر، بدون شناخت دقیق واقعیتهای اجتماعی و سیاسی منطقه، میتوانند پیامدهای پیشبینینشده داشته باشند.
امروز، در حالی که موشکها در اطراف تنگه هرمز پرتاب میشوند، شاید مهمترین پرسش این نباشد که آمریکا چگونه میتواند بحران بعدی خاورمیانه را مدیریت کند؛ بلکه این است که آیا واشنگتن حاضر است از بحرانهای قبلی درس بگیرد.زیرا همانطور که تجربه دو دهه گذشته نشان داده، در خاورمیانه، آغاز یک مداخله معمولاً آسانتر از پایان دادن به پیامدهای آن است.




نظر شما